فلسفه وجودی مدرسه علوی، تربیت نیروهای متدیّن و متخصّص بود.

از بدو پیروزی انقلاب اسلامی تا کنون، همواره در کنار مخالفتها و انتقادهای صحیحی که نسبت به انجمن حجتیّه شده است، مخالفتهای بیجا، نسبتهای ناروا و نقدهای غیر منصفانه و یا ناقص نیز همواره وجود داشته اعمّ از این که جاهلانه باشد یا مغرضانه. برآنیم تا هر از چندی یکی از این نقدها را نقد کنیم.

کانال مکتوبات، متنی را به قلم جناب آقای مهدی دزفولی منتشر نمود که نکاتی چند درباره آن را بررسی می نماییم. امّا قبل از هر چیز لازم است تا متن کامل این نوشته را با هم بخوانیم:

 

 مدارسی که تبدیل به مکتب فکری مدیران جمهوری اسلامی شدند

 

بسیاری از مدیران مشهور ما از فارغ التحصیلان مدرسه علوی پیش از انقلاب هستند. مدرسه ای که توسط مرحوم علامه کرباسچیان تاسیس و توسط مرحوم روزبه مدیریت شد و در دهه های ۴۰ و ۵۰ پذیرای فرزندان بسیاری از خانواده های مذهبی بود. مدرسه علوی نمونه یک مدرسه و مجتمع فرهنگی موفق در قبل از انقلاب بود که ثمرات آن بعضا توانستند جریان ساز شوند.

 

اما در این میان افرادی همانند محسن خاموشی از نفرات اصلی مبارز مارکسیسم لنینیست در ایران هم بودند که با آن سوابق خانوادگی مذهبی به شدت متفاوت شدند و علیه مذهب شوریدند و سرانجام هم در زندان های ساواک کشته شدند. و یا فردی همانند مهدی ابریشچمی از رهبران مجاهدین خلق که با ظاهری مذهبی مسیری متفاوت را پیمود و این روزها در خارج از کشور از دشمنان اصلی جمهوری اسلامی است. اینها نیز از فارغ التحصیلان علوی پیش از انقلاب بودند.

 بحث من پیرامون این افراد نیست که البته پرداختن به آنها هم مهم است از این نظر که چطور یک فرد با سابقه مذهبی و خانوادگی و تربیت در یک مجموعه آموزشی مذهبی اینگونه علیه مذهب و دین می شورد. این باید به وقت و جای خود بازخوانی شود.

 اما بحث اصلی من پیرامون افرادی همانند عبدالکریم سروش، کمال خرازی، محمدجواد ظریف و … است که در مدرسه علوی تحصیل و رشد کردند و پس از آن به خارج از کشور برای ادامه تحصیل نیز رفتند و در مقاطع مختلف جمهوری اسلامی، صاحب سمت های مهمی هم شدند.

 

موسس مدرسه علوی یعنی مرحوم کرباسچیان اساسا فردی سنتی بوده و باور به روحانیت به معنای امروزی آن نداشت. به عنوان نمونه در مستند عبدالکریم سروش که از بی بی سی فارسی پخش شد در جایی از مستند می گوید که وی اساسا منتقد روحانیون بود و صریحا می گفت این قشر تنبل و تن پرور هستند و ناقد صریح روحانیت بود!

موسس مدرسه علوی علاقمند به اسلامی بود که به دشمنی و نقد بهائیت می پرداخت و فلسفه وجودی مدرسه علوی اساسا در قبل از انقلاب تربیت نسلی برای مبارزه با بهائیت بود. وی همچنین با حرکت های سیاسی امام(ره) هم موافق نبود.

 مدتی قبل هم که برای مصاحبه با خسرو قنبری تهرانی به دفتر کار وی رفته بودم و بحث به مدرسه علوی کشید که وی نیز از فارغ التحصیلان این مدرسه بود، او هم همین حرف را صریحا زد و گفت بعد از انقلاب هم یکبار مرحوم علامه را در خیابان دیده بود و وی گفته بود: “خر همان خر است و فقط پالون آن عوض شده است.” یعنی شرایط به صورت ظاهری تغییر کرده است و اساسا باطن جامعه ما فرق نکرده است.

 با چنین مکتب و مرام فکری، افرادی تربیت شده و رشد می کنند که قاعدتا معتقد به حکومت دینی و حکومت روحانیون نیستند. ناقد امام(ره) هستند و آن پشتوانه فکری را قبول ندارند. حقیقت این است که در قبل و بعد از انقلاب دو اسلام با هم در جنگ و تضاد بودند. اسلامی که معتقد به اولویت نبرد و مبارزه با بهائیت بودند که افرادی همانند آیت الله بروجردی، آیت الله میلانی و … داعیه دار آن بودند و اسلامی که معتقد به اولویت مبارزه با اسرائیل بود که افرادی همانند امام (ره) و … رهبر آن بودند.

 حال درباره پرورش یافتگان این مدارس می توان گفت که در قبل از انقلاب، اسلام نوع اول برای آن ها ترویج می شد. پس از انقلاب هم مدارسی همانند روزبه، رستگاران، مفید و نیکان و … برای خانواده های مذهبی دغدغه مند تاسیس شد اما راه و روش آن ها هم از نوع انقلابی نوع دوم خیلی نبود.

 

در این شرایط آیا تامل برانگیز نیست که جمهوری اسلامی در دست کسانی قرار گرفته است که اساسا با آرمان های اسلام نوع دوم فاصله دارند و زمانیکه جامعه را همین افراد مذهبی سکولار می کنند نباید به دنبال پشتوانه تربیتی و فکری آنها در دوران نوجوانی و جوانی باشیم؟

 

 منبع: https://t.me/maktubat/3808

 

حال باید ضمن سپاس از نویسنده محترم، در مورد متن فوق، نکات زیر را مدّنظر داشت:

 

اولاً در این متن آمده بود که: “مدرسه ای که توسط مرحوم علامه کرباسچیان تاسیس و توسط مرحوم روزبه مدیریت شد”. این جمله شاید در نگاه اوّل صحیح به نظر برسد امّا باید فراموش نکرد که مرحوم استاد روزبه، در حقیقت بیشتر مدیریّت علمی دبیرستان علوی را به عهده داشته اند و مدیر اصلی مدرسه، همان مرحوم علامه کرباسچیان بوده اند. دقّت به این مسئله از آن رو لازم است که “مکتب فکری” که نویسنده بنا دارد به آن بپردازد، تحت مدیریّت و هدایت و برنامه ریزی علامه بوده و نه استاد روزبه. اختلافات فکری میان استاد روزبه و علامه کرباسچیان از جمله مباحث مهمّی است که انشاءالله در آینده به آن خواهیم پرداخت.

 

ثانیاً در این متن بیشتر به نمونه های منفی از فارغ التحصیلان علوی پرداخته شده در حالی که همانطور که خود نویسنده نیز اشاره کرده “مدرسه علوی نمونه یک مدرسه و مجتمع فرهنگی موفق در قبل از انقلاب بود” و بهتر بود تا به عنوان نمونه از شخصیتهای خوش نامی همچون شهید قندی، دکتر حدادعادل، دکتر صفارهرندی و… نیز نام آورده شود.

 

ثالثاً شکّی نیست که علامه کرباسچیان انتقاداتی به عملکرد فضای حاکم بر روحانیّت (نه اساس روحانیّت) داشت و این نگاه ایشان، آثار سوئی هم در پی داشت امّا چه بهتر بود که این نگاه از زبان دیگر شاگردان این مدرسه توصیف شود، نه عبدالکریم سروش که سخنانش به تنهایی قابل استناد نیست.

 

رابعاً هرچند که رابطه بسیار محکمی بین انجمن حجتیّه و مدرسه علوی برقرار بوده و هست، امّا این عبارت ناقص و بلکه غلط است: “موسس مدرسه علوی علاقمند به اسلامی بود که به دشمنی و نقد بهائیت می پرداخت و فلسفه وجودی مدرسه علوی اساسا در قبل از انقلاب تربیت نسلی برای مبارزه با بهائیت بود.” فلسفه وجودی مدرسه علوی، تربیت نیروهای متدیّن و متخصّص بود. امّا در این میان وجود خطر بهائیّت از یک سو و انس علوی با انجمن ضدّبهائیّت(حجتیه) از سوی دیگر، سبب گرایش بخش قابل توجّهی از دانش آموزان به مبارزه با بهائیّت شد.

 

خامساً در بخشی از این نوشته آمده است: “حقیقت این است که در قبل و بعد از انقلاب دو اسلام با هم در جنگ و تضاد بودند. اسلامی که معتقد به اولویت نبرد و مبارزه با بهائیت بودند که افرادی همانند آیت الله بروجردی، آیت الله میلانی و … داعیه دار آن بودند و اسلامی که معتقد به اولویت مبارزه با اسرائیل بود که افرادی همانند امام (ره) و … رهبر آن بودند.” اصل تضادّ دو اسلام صحیح است، امّا مصادیق مناسبی برای اسلام اوّل انتخاب نشده است. مباحث مربوط به حضرات آیات بروجردی و میلانی، مفصّل و خارج از ظرفیّت این نوشته است امّا به همین اندک اکتفا می کنیم که در ایّام دستگیری حضرت امام در سال۴۲، شاید بتوان مدّعی شد که آیت الله میلانی، پس از امام، انقلابی ترین مرجع وقت بود. افرادی همچون آیت الله #شریعتمداری مصداق بارز اسلام اوّل بودند.

 

سادساً در مورد مدارسی همچون نیکان، نه تنها “راه و روش آن ها هم از نوع انقلابی نوع دوم خیلی نبود” بلکه خود شعبی از علوی محسوب میشوند و همان طریق را دنبال میکنند، هر چند اگر با اقدامات عوامفریبانه، درصدد پنهان کردن این زاویه دید خود باشند.

 

و آخرین نکته مربوط به این عبارت است که: “در این شرایط آیا تامل برانگیز نیست که جمهوری اسلامی در دست کسانی قرار گرفته است که اساسا با آرمان های اسلام نوع دوم فاصله دارند” این عبارت نیز دچار نقص معناست. اولاً باید نوشت:”برخی از پستهای” جمهوری اسلامی نه کلّ آن! در ثانی صرف اینکه مسئولی سابقه تحصیل در علوی داشته باشد، دلیل بر آن نمیشود که خط فکری اسلام اوّل را در پیش گرفته است.

 

نتیجه آن که نویسنده بنا داشته تا هشداری نسبت به دقّت در مبانی فکری و پیشینه تربیتی برخی از مسئولین نظام بدهد، امّا در بیان منظور خویش، بی دقّتی هایی انجام داده است. هرچند که نفس این هشدار بسیار بسیار مهمّ و قابل توجّه است و نباید از آن غافل شد.

نویسنده: رضا اکبری آهنگر

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *