شیخ محمود حلبی: ما بنا نداریم با شاه در بیفتیم❗️

مرحوم استاد حمید سبزواری در خاطرات خود می گویند:

« یک سفری آقای شیخ محمود حلبی که در راس انجمن بود به سبزوار آمد. یک شب در منزل حاج آقا فخر که یکی از علمای سبزوار بود، من یک شعر خواندم در رابطه با حضرت امام زمان (عجل اللّه تعالی فرجه). ایشان خوششان آمد و بسیار تعریف کردند و گفتند: ما فردا می خواهیم برویم نیشابور، با ما به نیشابور بیایید.

بعد ما بلند شدیم و روز دیگر به نیشابور رفتیم. در نیشابور در خانه ی مجللی از ما پذیرایی کردند. به نظر من سه اتاق بود که اینها پر از جمعیت بود و من در آنجا یک شعری خواندم که این شعر دقیقا حمله به دستگاه سلطنت بود:

بسته دارد لب من دشمن تردامن/تا بر دوست نگویم سخن از دشمن
رازها دانم در پرده و نتوانم/پرده برداشتن از راز نهانی من
بس که در پرده سخن گفتم و کس نشنود/خود همان به که زگفتار شوم الکن
یا سخن سازم آن سان که پسندد خصم/ از گل و باده و از ساده ی سیمین تن

✔️ این قصیده را تا آخر خواندم؛ بعد که این شعر را که بسیار طولانی بود خواندم و نشسته بودم ، یک قندانی پیش من بود آقای حلبی اشاره کرد که آقا حمید آن قندان را اینجا بیاورید. من قندان را برداشتم بردم جلوی ایشان گذاشتم. ⚡️ایشان در گوش من گفت: «ما بنا نداریم با این بابا در بیفتیم.»❗️چون من آخر آن شعر به سلطنت و مسائل سیاسی و وطن پرستی و ضد سلطنتی اشاره کرده بودم.

✅ من واقعا سرد شدم. آمدم نشستم، به این فکر افتادم که خیر، این انجمن جای من نیست، من اسلام را منهای سیاست نمی توانم بپذیرم. اسلامی که من مطالعه کرده بودم، و صحنه هایی را که دقیقا به آن توجه کرده بودم که یکی از صحنه هایش کربلا، یا قبلش ضربت خوردن حضرت امیر، زندگی حضرت علی (علیه السلام) بود که اینها را مطالعه کرده بودم گاهی سری به نهج البلاغه زده بودم و یا فرمایشات حضرت امام حسین (علیه السلام) و آن شعر معروف که حضرت امام حسین (علیه السلام) رجز می خواندند، وقتی اینها را مقایسه می کردم دیدم خیر، ما را دارند به یک جایی می کشانند که اسم ما مسلمان باشد، رسماً هر بلایی سر ما آمد تحمل کنیم.⚠️

تصادفا من از آنها کناره گیری کردم و در مجامعشان شرکت نمی کردم. این را هم عرض کنم که در بسیاری از جلساتی که اینها به عنوان مبارزه و معارضه با بهاییت راه می انداختند خبری نبود. در اطراف سبزوار که چند جایی بود تعداد کمی از روستاییان بهایی شده بودند، ولی تعداد آنان از میزان انگشتان دست تجاوز نمی کرد.

📚 منبع: حال اهل درد، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۱۲۰

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.