نادر محمدی هم رفت و از شرّش خلاص شدیم!

در کتاب از “معراج برگشتگان” که به بخشی از خاطرات حمید داوودآبادی اختصاص دارد، آمده است:

« بعد از شهادت نادر، “حمید” که یکی از همان مسجدنشین هایی بود که همواره بر سر انجمن حجتیه ای بودنش با او دعوا داشتیم، در جلسه ی خودشان در حالی که نفسی راحت کشیده بود، گفته بود: “آخیش، راحت شدیم. نادر محمدی هم رفت و از شرّش خلاص شدیم.”‼️  مثل کفتار نشسته بودند و انتظار مرگ یکی یکی امثال نادر را می کشیدند تا راحت تر بتوانند به حیات خود ادامه دهند.

…. یک هفته ماندن در تهران برایم بدترین شکنجه روحی بود. مخصوصا وقتی در دعای کمیل و مراسم شهدا که در مسجد می گرفتند، می دیدم افرادی مثل عباس و “حمید” مثلا از سوز جان گریه می کردند و دم می دادند و چهار تا مثل خودشان بر سینه می کوبیدند که :

رفیقان می روند نوبت به نوبت

خدایا نوبتم کی خواهد آمد؟

چند بار سر همین اشعار با آنها دعوایم شد؛ وقتی می گفتم: «نوبتی نیست که، فقط کافیه اعزام بزنید و بیایید منطقه.» ظاهر پر ادعای آنها روحم را عذاب می داد. مدام با خود می گفتم کاش زودتر این یک هفته تمام شود و برگردم جبهه. چقدر زمان دیر می گذشت…»

📚 منبع: از معراج برگشتگان، حمید داوودآبادی، ناشر کتاب یوسف، صص۳۹۴ و ۴۱۲

نویسنده این مطلب در پی آن بود تا مطمئن شود که افرادی که آقای داوودآبادی درباره آنان سخن گفته، حقیقتاً انجمنی بوده اند یا فقط تفکّرات شبه انجمنی داشته اند. لذا در یکی از نمایشگاه های کتاب با ایشان ملاقات نموده و پس از کسب اطلاعات بیشتر از جمله نام خانوادگی و منطقه فعّالیّتشان، به این نتیجه رسید که این افراد به انجمن حجتیّه مربوط میشده اند و یا حدّاقل از تربیت یافتگان آنان بوده اند چرا که نام پدرشان در کنار نام افرادی همچون آقایان حلبی ، توانا ، هنجی و مهدیار ، در اسناد ساواک مشهود است!

📃 انشاءاللّه در فرصت مناسب، این اسناد را تقدیم خواهیم کرد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *